تبليغاتX
ستاره کوچولو
هر ستاره شبی است که از تو دورم .... آسمان چه پر ستاره است ......
                                    
چشم يك روز گفت: من در آن سوي دره ها كوهي را مي بينم كه از مه پوشيده است.

اين زيبا نيست؟   


گوش لحظه اي خوب گوش داد‏, سپس گفت: پس كوه كچاست؟ من كوهي نمي شنوم.


آنگاه دست درآمد و گفت: من بيهوده مي كوشم آن كوه را لمس كنم, من كوهي نمي يابم.


بيني گفت: كوهي در كار نيست. من او را نمي بويم.


آنگاه چشم به سوي ديگري چرخيد و همه درباره وَهمِ شگفتِ چشم گرمِ گفت و گو شدند

و گفتند: اين چشم يك جاي كارش خراب است .

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 آذر1384ساعت 13:17  توسط یاسی | 

 يادداشتی برای يك من كه روبرويم می نشيند و تو خطاب می گيرد .

 به ياددخترکی كه بیست سال پیش چشمانش را گشود و آرام لبخند زد ...

                                        

 خدا نقطه گذاشت و انسان آغاز شد

 از نقطه آغاز شدم ، برخلاف نوشته كه با نقطه پايان مي گيرد .

 انسان با نقطه آغاز مي شود. از نطفه ای شايد .

 نقطه های تك بعدی تقسيم می شوند و  در امتداد هم خطی را تشكيل می دهند.

 خطها باد مي كنند و حجمها را مي سازند.       

 من آغاز شدم.    

 صدای جيغ زنی در هوا احساس بطالت می كند.

 پرستاری مرا بيرون می كشد و ضربه ای به پشتم می زند.

 شسته می شوم در حالی که گريه می كنم.

 نمی دانستم كه دارم بودن را با حال ساده گريستن در اول شخص مفرد صرف می كنم.

 تولد ، كشيدنی بود از سوی پرستاری كه مرا از جايی راحت و تاريك به سوی روشنايی می برد .

 من ميان هزاران عروسك گم شده بودم

 مادر هر روز با من مثل تمام عروسكهايش بازی مي كرد

 و پدر هر روز اسباب بازي های دلخواه كودكی اش را برايم می خريد.

 من در دست برادر و خواهرهای مادر و پدرم بالا پايين می رفتم.

 مادر سعي می كرد او را صدا كنم. هی می گفت : بگو مامان    

 چهار پا بودنم را ترك كردم و بر دو پايم سوار شدم.

 روز اول مدرسه مادر خندید و من می گریستم .

 زنی تخته ای سياه را خط خطی مي كرد بعد ما را مجبور كرد برای هر خط خطی داد بزنيم: الف ، ب ، ...

 به آن زن گفتيم : معلم.

 ما كه هنوز نمی دانستيم بيست چيست يا حتی بعد از نوزده است ثلث اول را بيست گرفتيم.

 يعنی همه بيست گرفتند و من نوزده. ولي چه فرقي می كرد نوزده قشنگ تر بود.

 بعدها فهميدم معلم شعور و سو ادمان را با نمره اندازه گيری می كند.

 سال اول شاگرد دوم شدم. مادر ناراحت بود.

 بيست و نه نفر با معدل بيست شاگرد اول شدند و من شاگرد دوم.

 ما هر سال سر درس انشا فصل بهار ، تابستان ، پاييز و زمستان را توصيف می كرديم.

 درباره مقام معلم می نوشتيم و شغل آينده خودمان را می گفتيم.

 و معلم هم خوابيدن را صرف می كرد . 

 آغاز ويرانگی از زمانی بود كه خواستم از ضمير ما جدا شوم.

 چند سطر بالا من نبود ، ما بود. ما به مدرسه رفتيم، ما نمره گرفتيم ، ما انشا نوشتيم و ... 

 من هايی هم وجود دارد. من هايی كاملا انحصاری.

 هر چقدر اين من ها در جمله های زندگی بيشتر شود به جنون نزديك تر مي شوی.

 اولين جرقه نه سالگي بود .

 با خانه هاي كوچك پلاستيكی شهری ساختم. آدمك هاي پلاستيكی ام را در خانه ها گذاشتم.

 به جايشان حرف مي زدم. خود را خدای آنان مي دانستم. كاملا در اختيارشان داشتم.

 می خواستم لحظه ای تجربه خدا بودن را مزه كنم.

 بعد از چند ساعت حوصله ام سر رفت تمام شهر پلاستيكی ام را خراب كردم.

 به شهرم نگاه كردم ، ويرانه ای بود. ترس تمام وجودم را گرفت

 رفتم پيش مادر. نفس نفس می زدم. مادرم با ديدن من آشفته شد.

 گفتم: مامان اگه خدا حوصله اش سر بره چی ميشه؟ اونم كاری كه من كردم ، می كنه ؟

 مادر آرام شد  و  فقط  خنديد ...

 برای مادر زخم زمانی معنا دارد كه همراه قطره ای خون، كبودی پوست و متورم شدن باشد.

 ولی سوالم هيچ كدامشان را نداشت.

 سوالم ، كابوسی برايم شده بود .

 اگر روزی خدا حوصله اش سر برود چه بلايی سر ما می آيد. چه بلايی ...

 هنوز هم در امتداد این سالها برای سوالم پاسخی نیافتم .

 شايد تنها زيبايی كودكی ، سريع از ياد بردن است .

 روياهاي زود گذر  ...  كابوسهای زودگذر ...

 بزرگتر كه می شوی تنها  سایه روشن  هایی تمام اندوخته ات خواهند بود از تمام آن سالها

 و زمان باز هم می گذرد ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 آذر1384ساعت 10:1  توسط یاسی | 
تو نقا ش شبی .........

پس چهره ای کش که آن چهره پر از اندوه باشد .......

تو خود شادی ولی تیره چو سنکی ....

تو از شادی تو از سنگی ......

دلی کش .......

دلی تیره همرنگ نگاهت .......

دلی خسته همرنگ صدایت .....

من از جنس سکوتم  ... تشنه شب ...

تو سیمای غمی بر چهره ام کش ....

من اینجا خسته ام خسته تر از شب 

تو بر پیشانی ام رنگ شبی کش ............

                                                                از الهه عزیزم ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 آذر1384ساعت 9:53  توسط یاسی | 
 
اولین آسمان
پست الکترونیک
آرشیو
درباره ستاره کوچولو
این وبلاگ خبر از آسمونی پر ستاره میده...
من یکی از اون ستارهام
یه ستاره کوچک توی یه آسمون بزرگ ... کاش بتونم این رویا را باور کنم
این حجم سنگین رو خوب هضم کنم ...
می خوام خودمو محکى بزنم ...
یه چیزی ته دلم میگه میتونم موفق بشم ...



نوشته های گذشته
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
آذر 1387
مهر 1387
شهریور 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
شهریور 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
دوستان
تنها می روم که تنهایی تنها نماند ...
فریاد خاموش
کفشدوزک تنها ...
دلفین کو چولو ...
لیلیکا
سمانه
رازقی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان